آفتاب روشن روزهای پاییزی
از زنده بودنم هیجان را گرفته اید
از قلب خسته ام ضربان را گرفته ایدای آفتاب روشن روزهای پاییزی
هنوز بین بود و نبود اشک میریزی
هنوز پنجره ی اتاقتان باز است
از شوق عبور عابری لبریزی
یوسف ق
بانوی کوچک من
میخواسنم پاكش كنم ؛ حیف كه خاطره دارم.
بانوی کوچک من لبخندها فریب است
در بین لاشخورها دل واژه ای غریب است
بانوی کوچک من دل بر کسی نبندید
اینجا که ما شکستیم... آنجا شما بجنگید
بانوی کوچک من دل پیش ما نجویید
تا آخرین نفسها عشق از کسی نخواهید
بانوی کوچک من اشک است سهم عاشق
این آرزوی ما شد: خوشبخت باش و صادق
بانوی کوچک من خندیده ای به دنیا
چرخیده صورت تو بوسیده صورت ما
عاشقِ سادگیِ یوسفِ کنعان بودی
عاشقِ سادگیِ یوسفِ کنعان بودی
تو در اندیشه ی یک فتنه ی پنهان بودی
اولش عاشقِ پرواز و پر پروازم
همچو آن غنچه ی شاداب که خندان بودی
مهلتی دادم و از عشق نوشتم هرجا
دل ما ، ساکن این خانه ی ویران بودی
بعدها دیدم و از دیده ی خود آشفته
تو که بازیچه ی این عادتِ مردان بودی
غصه اندازه ی یک عمر پشیمانی شد
از همین عشق که دل ساکن زندان بودی
عاشق سادگی یوسفِ کنعان بودی
تو زلیخای همین یوسفِ گریان بودی
یاد آن روزِ خوش و سادگیِ آن بوسه
همچو خون در رگ ما عشق به جریان بودی
یوسف ق
کارم از گریه گذشته ست فقط میخندم
دل از این آینه خسته ست فقط میخندم
در ِ دنیا همه بسته ست فقط میخندم
شعله ی عشق شما خاموش است
آسمان دلش شکسته ست فقط میخندم
شب خیالت به سرم شعری شد
وزن این قافیه خنده ست فقط میخندم
التماسم نکنی گریه کنم امشب را
کارم از گریه گذشته ست فقط میخندم
ی.ق
به فتح قله ی چشمات فقط یک گریه ی دیگر
به فتح قله ی چشمات فقط یک گریه ی دیگر
به پایان میرسد دفتر , فقط یک صفحه ی دیگر
نجات کل عالم را به دستان تو بخشیدند
به آخر میرسد کارت , فقط یک برده ی دیگر
سکانس آخر عمرم به فکر لمس دستانت
بیا با من تو هم بازی , فقط یک صحنه ی دیگر
کبوترها برای من ندارند نامه ی تازه
به آخر میرسد عشقم , فقط یک نامه ی دیگر
کویرم راه دشوارش بدون تو جهنم شد
به آب دیده ات محتاج , فقط یک جرعه ی دیگر
(یوسف ق)
سیگار
بیخیال از تو می شوم و پک آخر سیگار
و فراموش می کنم که عاشقم انگار
